تبلیغات
آزمایشگاه محاسبات زیستی - بحث درباره کتاب "خلاقیت"

بحث درباره کتاب "خلاقیت"

تاریخ:پنجشنبه 10 اردیبهشت 1394-10:04 ب.ظ

یه کتابی چندی پیش و تقریبا اتفاقی به دستم رسید  که خوندم. خیلی فوق العاده بود و لذت بردم. اسمش "خلاقیت" بود و این کتاب درواقع متن سخنرانی های یه هندی است. کتاب مطالب خیلی جالبی داشت و از زاویه خاصی به موضوع خلاقیت نگاه کرده بود. این کتاب رو میتونید تو کتابفروشی ها هم پیدا کنید. ولی نسخه الکترونیک هم موجوده. اگه خواستین ایمیل بدین براتون بفرستم. راستش این کتاب رو دادم به چند تا از دوستای عزیزم خوندن مثل من خیلی خوششون اومد و با هم قرار گذاشتیم اینجا دربارش باهم بحث کنیم .





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
محمدحسین
جمعه 19 تیر 1394 10:58 ب.ظ
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت چون آب بجویبار و چون باد بدشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزیکه نیامده‌ست و روزیکه گذشت
افشار
یکشنبه 31 خرداد 1394 03:23 ب.ظ
سلام
من تازه وقت کردم چند دقیقه ای کاری خارج از برنامه روتین زندگیم انجام بدم بنابراین فرصت رو غنیمت شمردم اومدم تو وبلاگ استاد. ولی خب الان نیم ساعتی هست مطالب رو به همراه نظرات میخونم. واقعیتش اینکه من کلا خیلی سرم شلوغه یک دقیقه هم برای من یک دقیقس. بنابراین مجبورم همه چیز رو درجا یاد بگیرم خصوصا درس ها رو. اما خب واقعا مطالب این سایت برام جذاب بود. پارسال من شبا خیلی کتاب میخونم از بین کتاب ها من بهتون کتاب دا ، مدار صفر درجه و دختر انجیر معابد رو معرفی میکنم. کتاب دا علاوه بر یادآوری دورانی که در جنگ گذشته، سختی ها و در عین حال خلاقیت درجای یه دختر نوجون را به تصویر میکشه که توی دوران بلبشوی جنگ سعی میکرد بهترین تصمیم رو برای ا کاری بگیره. بنظرم اکثر عکس العمل های جنگ حاصل ذهن های خلاق بوده.
متشکرم.
بهرام
چهارشنبه 27 خرداد 1394 06:18 ب.ظ
آره جالب بود. واسه همین در حالی که میشه یه رفتگر خلاق بود که همه تو محل دوستش دارن میشه یک مدیر یا حتی بالاتر یه رییس کارخونه و ای حتی یه رییس جمهور خرفت بود. پس واقعا جایگاه مهم نیست بقول یه کتابی می گفت این القاب مثل دکتر و ... درباره ما چیزی نمی گه فقط میگه که از چه راهی پول در میاریم. همین!
بهرام
چهارشنبه 27 خرداد 1394 12:16 ب.ظ
با عرض معذرت از الهه عزیز
این هفته مشغول آماده سازی یه كارگاه بودم. اصلا نرسدیم سر بزنم. البته مثلا دو نفر دیگر رو درسترسی داده بودم كه اونها هم چك كنن كه پیام ها تایید بشن. ولی بازم صد رحمت به خودم.
الهه
یکشنبه 24 خرداد 1394 12:37 ق.ظ
وای من ده بار اومدم سر زدم اما نظرم هنوز ثبت نشده
الهه
یکشنبه 17 خرداد 1394 11:47 ب.ظ
این بند خیلی قشنگ بود به دلم نشست


قرار نیست همه ما شکسپیر یا بودا بشیم مهم اینه که خلاق باشیم و خلاقیت داشته باشیم
هرکسی میتونه تو کارش خلاقیت داشته
میتونیم یه آشپز باشیم اما خلاقیت داشته باشیم توکارمون
یا حتی یه رفتگر


واقعا درسته که میگه یه فرد خلاق اصلا براش شهرت مهم نیست چون با عشق داره به کارش ادامه میده و غرق درکارشه

اما کلی هرکس که خلاق باشه واسه خودش یه جورایی شهرت داره
محمدحسین
یکشنبه 10 خرداد 1394 09:33 ب.ظ
وای ببخشید فراموش کردم که بگم این فیلم ایرانیه و تازه اکران شده، استاد من همیشه بدهکار شما هستم، کلی از پیامتون انرژی گرفتم. بله دقیقاً قبول دارم برچسب زدن به اتفاقات نامعقوله، و باید از هر اتفاقی تو زندگی درس گرفت، حالا چه اتفاقاتی که حال آدم رو خوب میکنه چه اتفاقاتی که حال آدم رو بد میکنه باید اضافات رو کنار زد و به عمق مطلب دست پیدا کرد. اون فیلم وندرفول لایف رو اتفاقاً خودم شاید 40 دفعه دیده باشم. مخصوصاً اونجایی که خانمش و کل اهالی شهر برای اینکه اون پول جمع بشه دست به کار شدن و از همه مهم تر این که آخر سر استوارت به آرزوش که ملیاردر شدن بود دست پیدا کرد. این فیلم ایرانی که معرفی کرده بودم هم میشه تا حدودی به بحث ربط داد ولی فیلم جلوه خاصی از فیلم های رمانتیکه با بازی لیلا حاتمی و علی مصفا. همینجوری گفتم شاید ببینید و بتونید ربطش رو پیدا کنید. بازم میگم از پیام هاتون خیلی انرژی گرفتم و کلی خندیدم. ممنون
الهه
یکشنبه 10 خرداد 1394 12:57 ب.ظ
ببخشید این فیلم ربطی به بحثمون داره یا نه!؟
بهرام
شنبه 9 خرداد 1394 09:59 ب.ظ
ببین این محمد حسین نامرد سر کارمون گذاشته. راستش منم رفتم که دانلودش کنم. فکر کردم یه فیلم فدیمیه. بعد متوجه شدم که تازه یک هفته است که روی پرده سینما آمده. خوب مرد مومن می گفتی خودت دیگه! یکی طلبت تا بعد.
الهه
شنبه 9 خرداد 1394 09:51 ب.ظ
از کجا میتونم فیلم در دنیای شما ساعت چنداست رو گیر بیارم؟
بهرام
شنبه 9 خرداد 1394 09:45 ب.ظ
محمد حسیت فیلمی که اوندفعه معرفی کردی(life is wonderful)که عالی بود فکر کنم سه با کامل دیدم 20 دقیقه آخرشو 10 بار دیدم. حتما اینم خوبه که میگی.
ولی بنظرم من اصلا تقسیم بندی کردن خوب و بد یک کار اشتباه است. زیبا ترین مطلبی رو که در این خصوص به یاد دارم این بود که میگفت بنظر شمامیشه بگیم این درخت زشته و این خوشکله ویا این درخت باهوشه و این درخت خنگه. ببین این تعبیرها و تعاریفی است که فقط انسانها درگیر آن هستند و همیشه همه چیز رو دسته بندی میکنن. مثلا همین تعبیر غلطی که ما داریم که مثلا بهرام خنگه و محمد حسین باهوشه. نه ما دو تا طبیعت متفاوت داریم و دو توانایی متفاوت. اگه یادت باشه تو کلاس خلاقیت گفتم اگه قرارباشه همه حیوانات مثلا فیل- ماهی - میمون- کلاغ و .. را بر اساس یک آزمون بسنجیم و آن هم این باشد که کدام شما میتوانیداز درخت بالا بروید درنتیجه ماهی و فیل هر دو موجودات احمقی جلوه خواهند کرد. شاید مثال من مسخره بنظر برسد و لی سیستم آموزش و پرورش ما و آزمون ها ی سنجشی که می گیریم دقیقا شبیه این است. درحالی که همه خلاق هستند تنها خلاقیت آنها کاربردها و جایگاه ها متفاوتی دارد.
خوب کمی از مطلب تو دور شد ولی در واقع سو استفاده کردم و به خلاقیت ربطش دادم. البته به هر حال معتقدم تعریف خوب و بد اشتباه است چون هر چیزی برای ما یک پیامی دارد . اگر هوشیار باشیم میتوانیم پیام آنرا دریافت نمائیم بجای اینکه برچسب خوب و یا بد به آن بزنیم که هر دو نادرست است. در آخر اینکه من ببخشید من حوصله ندارم دوباره برگردم بخونم چی نوشتم پس ممکنه غلط تایپی داشته باشه. خوتون حدس بزنیم من چی نوشتم. منم قول میدم غلط های تایپی شما را درک کنم.
محمدحسین
شنبه 9 خرداد 1394 07:56 ب.ظ
ممنون از حسن نظر شما الهه خانم.
برداشت کلی که از این کتاب میشه کرد اینه که برای رسیدن به خلاقیت باید گذشته رو فراموش کرد، در مورد وقایع و اتفاقات گذشته فکر نکرد. حالا سوال من از دوستان اینه که آیا نمیشه گذشته رو به دو دسته " گذشته خوب" و "گذشته بد" تقسیم بندی کرد، گذشته خوب یعنی اون خاطره هایی که حالمون رو خوب میکنه و ما رو امیدوار تر به آینده و اتفاقاتش میکنه، و گذشته بد اینه که حال ما رو خراب میکنه و افکار ما رو درگیر خودش میکنه و اینقدر مغز ما دچار فعالیت میشه که اجازه هر گونه ایده و خلاقیت رو ازش سلب میکنه. به نظرتون نمیشه گذشته رو به این دو قسمت تقسیم بندی کرد؟
راستی اگه وقت کردید فیلم " در دنیا شما ساعت چند است؟" رو حتماً ببینید.
الهه
شنبه 9 خرداد 1394 06:08 ب.ظ
به نظرم من خواننده باشم خیلی بهتره اخه اینقدر حرفاتون جالبه که ادم فقط دوست داره بیادو اونارو بخونه
مخصوصا شما استاد
اقا محمدحسین اون متنی که میگفتین به پدرو مادر احترام بگذاریم و....
خیلی قشنگ بود




بله منم خیلی موافقم سه شنبه هفته گذشته جاتون خالی رفته بودم خانه سالمندان
باورتون نمیشه وقتی میرم اونجا قلبم تند تند میزنه من اینقدر به افراد اونجا وابسته شدم که هرهفته میرم
وقتی میشینم و به حرفاشون گوش میدم غرق لذت میشم
اصلا دوست ندارم برگردم خونه
و همیشه غصه اینو میخورم که زمان ملاقات چرا اینقدر زود گذشت
وقتی پیش اونام اصلا گذشت زمانم فراموش میکنم
محمدحسین
جمعه 8 خرداد 1394 11:36 ق.ظ
چقدر لذت داره "منیت" رو کنار بگذاریم. هر موقع کنار کسی که قلباً دوستش دارم و با عمق وجود میخوامش قرار مگیرم، واقعاً منیتم رو کنار میگذارم بعد از چند دقیقه که به خودم میام میبینم اااا اصلاً خودم رو در نظر نگرفته بودم تمام وجودم غرق صحبت هاش بوده، غرق بودنش بوده. خیلی لحظه خوبیه که منیت رو کنار بگذاری. کاش همیشه آدم تو این لحظه باشه. از خودش بگذره و تمام وجودش غرق دیگران باشه. وصف ناپذیره.
بهرام
جمعه 8 خرداد 1394 10:07 ق.ظ
• وجود نفس یا "من" همون مرگ ماست و مرگ "من" آغاز زندگی و خلاقیت
• یك شخص خلاق نیاز به شهرت نداره. او چنان از كارش رضایت دارد كه دیگر آرزویی ندارد. تو در حال خلاقیت در حال، هستی و همانی هستی كه همیشه دلت می خواست.
• یادمه این حالت رو جایی خیلی زیبا وصف کرده بود. اسم انگلیسش رو گذاشتن BEING IN THE ZONE. یعنی یه حالی داری که انگار همه چی بر وفق مرادته. همه چی برای هرکاری که می خوای بکنی فراهمه. برای احساس این حالت جایی نوشته بود که مثل دونده یا شناگر استقامت قبل از خط پایان درحالی که عضلاتش از درد داره می ترکه ولی تو اوج حال خوبه. ویا جای دیگری تشبیه کرده بود به ماشینی که تو سربالایی داره با دنده مناسب باتمام قدرت حرکت میکنه در مقایسه با ماشینی که تو دنده مرده گذاشتن با بدبختی و هزار تا صدای میل لنگ و کوفت و زهر مار داره حرکت میکنه. آدم که تو حال خلاقیت رو میشه اینطوری درک رکد.
• بعضی آدمها مثل مرداب هستن. یعنی گیر كردن. جاری نیستن. درحال خشك شدن و مردن هستن. ولی آدم خلاق زنده و با طبیعت است و البته اینرو برعکس آدم های خودخواه و نادون متوجه هست که نمی تونه طبیعت را تسخیر كنه . تو یا میتوانی در تضاد و جنجگ با آن باشی یا در هماهنگی با آن. و اگه در هماهنگی با اون باشی اونوقت رازهاش رو به تو نشون میده. .واسه همینه که آدم های موفق مثلا مثل میکل آنژ یا هزار تا مشابه دیگشون همیشه میگن کاری از خودم نکردم . بود، من فقط تونستم ببینم و یا اضافاتش رو کنار بزنم.
• ولی این کار زحمت میخواد. كاشتن گل سرخ های واقعی زحمت میخواد. ولی گل های پلاستیكی نه. گل پلاستیكی مانند "من" یاهمون نفس است. تو را نمی تواند گول بزند. تو میدانیكه چه كسی هستی . ولی همسایه را میتواند گول بزند. تو از طریق آن خود را معرفی می كنی و راه و رسمی برای خود معرفی می كنی
• "من" دكتر هستم . این چیزی در باره ام نمی گوید . بلكه از چه راهی پول درمیآوریم را می گوید که كاذب است
• یك ماشین را تو با قطعاتی از بیرون می سازی ولی یك بذر از درون رشد میكند.
• مرگ از همینجا بوجود می آید. اگر خودمونو رو بشناسیم از مرگ نمی ترسیم چون یك واحد ارگانیك مرگ ندارد. مثل بیشتر مشاهیر جهان. و جالب اینکه بیشتر اونها تحصیلات دانشگاهی نداشتن!

محمدحسین
جمعه 8 خرداد 1394 07:32 ق.ظ
از بین بردن "من" : همیشه به همه سلام کنیم حتی اگر اون کوچیکتر از ما باشه، همیشه تمام خوبی ها و لذت ها رو برای دیگران بخوایم بعد خودمون یعنی به معنای واقعی کلمه از خودگذشتگی داشته باشیم، یعنی همیشه به وجود پدر و مادرمون افتخار کنیم و ممنون زخماتشون باشیم، به همه احترام بگذاریم و گذشت زیادی داشته باشیم، کارهامون رو برای خوشنودی یزدان انجام بدیم نه برای بنده هاش، تو دل همه نفوذ کنیم، همیشه عاشق سالمندان باشیم چین و چروک های صورتشون رو ببوسیم، در یک کلمه خاک زیر پای همه باشیم تو دل خودمون، خودمون رو کوچیک کنیم تا تو این دنیا تو بزرگ بشیم و به جاهای خوب برسیم.
الهه
جمعه 8 خرداد 1394 12:17 ق.ظ
نه استاد چرت و پرت چیه
من عاشق حرفای شمام
خیلی از حرفاتون خوشم میاد
دوست دارم فقط و فقط حرفاتونو بخونم

اقا محمدحسین نظراتتون خیلی جالبه
بهرام
پنجشنبه 7 خرداد 1394 10:29 ب.ظ
به جایی خوندم
تا من بودم خدا نبود
حالا که او هست من نیستم

این همون داستان "من" است. که این "من" اجازه نمیده تا چیزی رو غیر از خودمون ببینیم. و جایی که من باشه دیگه واقعا پر شده است و جایی برای عشق و خدا نیست. ولی وقتی نبود تو میشی همه، میشی همه هستی، انوقت خالی میشی. تو که خالی میشی بعدش پر میشی از عشق از خدا و انوقته که تو میشی حامل صدای عشق و هستی. اونوقت هر چی که از تو شنیده میشه زیباست، دلچست و دلنشین. چون "من" نیست دیگه که بدنبال چیزی باشه. فقط میخواد بده تا بگیره. چون همه چی داره مثل "من" محدود نیست. میشه مجسمه سنگی میکل آنژ که از نزدیک دیدمش، اصلا شبیه سنگ نیست کاملا زنده است. میشه تاجمحل که عشق یه شیرازی اینقدر بهش بزرکش کرده ولی همین عاشق میگه کاش بهم میگفتین . اگه میدونستم حتما رها میکردم و برمیگشتم به شهرم. چون اون چیزی برا خودش نمی خواست. اگه میخواست که تاج محل، تاج محل نمیشد که.
--
اینقدر چرت و پرت نوشتم که اگه خودم بخونم حتما پاکش میکنم.
بهرام
پنجشنبه 7 خرداد 1394 10:17 ب.ظ
الهه جان این فقط تو نیستی. همه نمیتونیم ذهنمون رو ساکت کنیم. خوب اگه میتونستیم که همه چی حل بود. هم کار سختیه هم آسون. از اون آسونهایی که من هنوز نتونستم.
محمدحسین
چهارشنبه 6 خرداد 1394 07:44 ب.ظ
داستان مربوط به مجسمه ساز( اگه اشتباه نکنم میکلانژ) خیلی خوب بود که میگفت مجسمه مسیح رو من نساختم فقط قسمت های اضافی رو کنار زدم. از یه سنگی که چندین سال کنار مغازه افتاده بود و کسی بهش توجه نمیکرد مجسمه بسیار زیبا خلق شد. اتفاقات زندگی شاید از دور مثل اون سنگ زمخت به نظر بیان، سختی و مشکلات یه خورده بدشکل به نظر برسند ولی در دل اونها اتفاقات خیلی خیلی خوبی نهفته است که با کنار زدن اضافات و ظواهر میتونم به عمق مطلب که بسیار زیبا و چشم نواز است دست پیدا کنیم. تو این کتاب چیزی که خیلی ذهن من و به خودش مشغول کرد کنار زدن "منیت" بود، واقعاً یکی از ابزارهای مهم برای اینکه اون اضافات رو کنار بزنیم و به عمق مطلب دست پیدا کنیم از بین بردن منیت است، آدم خودش رو فراموش کنه و دست از خودخواهی بکشه که تو دل این کار اتفاقات فوق العاده ای نهفته است. داستان اون مردی که 13 تا مجسمه ساخته بود تا از مرگش جلوگیری کنه هم به نظرم به از بین بردن منیت برمیگشت، منظور این بود که وقتی به درجه ای برسی که منیتت رو از بین ببری همیشه زنده هستی و دنیا محکوم به اینه که اجازه بده شما زنده باشی و زندگی کنی. از داستان تاج محل که فوق العاده خوشم اومد، تصمیم گرفتم حتماً حتی اگه یه روز از عمرم هم باقی مونده باشه به اون محل که تمام ساختارش از روی عشق ساخته شده یه سری بزنم و باهاش نفس بکشم. هر چیزی که با عشق ساخته شده باشه زندس و نفس میکشه.
محمدحسین
چهارشنبه 6 خرداد 1394 07:43 ب.ظ
سلام. ببخسید استاد من تنها چند روز در هفته به اینترنت دسترسی دارم ولی هر موقع که بتونم نظرات رو چک میکنم. کاملاً درسته، همه موجودات در مسیر طبیعت قرار میگیرن و به تکامل میرسن، ما هم باید از طبیعت پیروی کنیم.
الهه
چهارشنبه 6 خرداد 1394 06:27 ب.ظ
این قسمتو دوست داشتم که میگه

هرگاه خواستی ساکت باشی دهانت را کامل ببند.. اما ذهنت همچنان درحال فک کردن است و این باعث لرزش نامحسوسی رو لبات میشه هرگاه کاملا ارام بودی و به چیزی فک نمیکنی و فعالیت نداشتی این لرزش قطع میشه


واقعا درسته ما اگه ساکتم باشیم و دهنمون بسته باشه بازم ذهنمون پراز فعالیته و ذهنمونو مشغول میکنه
من نمیتونم هنگامی که دهنمو میبندم فعالیت ذهنی نداشته باشم.. هی ذهنم منحرف میشه

الهه
چهارشنبه 6 خرداد 1394 06:21 ب.ظ
همه سرشون شلوغه.. کسی وقت نمیکنه نظربذاره
اشکالی نداره
الهه
شنبه 2 خرداد 1394 08:25 ب.ظ
بله استاد کاملا موافقم کاری که از روی لذت و شادمانی باشه با عشق انجام میشه
دقیقا مثل همون مثالی که زدید
غذای مامان بزرگ همیشه خیلی خوشمزه تراز همه غذاهای دیگس
بهرام
جمعه 1 خرداد 1394 07:19 ب.ظ
محمد حسین امروز جای همه خالی رفته بودم کوه تو راه برگشت داشتم به مقایسه انسان با سایر موجودات فکرمیکردم. باز هم به نتیجه ای که قبلا رسیده بودم رسیدم منتها به شکلی دیگر.اینکه نه تنها ما انسان ها اشرف مخلوفات نیستیم بلکه مخرب ترین موجود و گمراه ترین موجود در طبیعت هستیم. به نظر من همه موجودات تکلیفشون معلومه چه کارن و دارن کارشونو میکنن غیر از انسان که فقط در کودکی و قبل از آموزش های اجتماعی مانند سایر موجودات طبیعت است. ولی همین آدم وقتی بزرگ شد اگه آدمی آگاهی خواست بشه و خیلی شناخت روی خودش و اطراف پیدا کرد تازه می فهمه که چقدر گمراه. بنظرم جواب خیلی ساده است کافیه به طبیعت نگاه کنیم و درست زندگی کردن رو یاد بگیریم. مثلا تمامی بزرگان اگر زندگی شان را مطالعه کنیم مانند حضرت محمد کشاورز یا چوپان یامشابه این بوده اند و راه زندگی را از اینجا پیدا کردند.
محمدخسین
جمعه 1 خرداد 1394 08:50 ق.ظ
با عرض سلام و احترام. به لطف آقای دکتر من هم کتاب خلاقیت رو خوندم در شرایطی که به شدت بهش نیاز داشتم و به قول خود آقای دکتر اینقدر داشتم به این موضوع فکر میکردم و اینقدر دنبال آرامش بودم که طبیعیت این رو در مقابل پای من قرار داد. البته این کتاب رو تو چند روز تموم کردم و سعی کردم کتاب های دیگه از این عارف بزرگ بخونم. برای آشنایی بیشتر با این نویسنده جاهای مختلف رو سرچ کردم و با اشخاص دیگه صحبت کردم. ایشون یه مرد بزرگ هستند. زمانی که من این کتاب رو میخوندم در درونم خیلی تلاطم داشتم و خیلی متاثر از اتفاقات روزمره بودم، اون قسمت از کتاب که میگفت "خودت رو به دست طبیعت بسپار و همگام و هم سو با طبیعت شو، مانند یک دانه ای که در زمین قرار میگیره و وقتی که همسو با طبیعت میشه رشد میکنه و اگر خارج از اون باشه هیچ رشدی در آن وجود نداره و ساکن میمونه"، خیلی آرومم کرد و خودم رو به دست طبیعت سپردم و تمام اتفاقات زندگی رو با خوبی و بدیهاش قبول کردم، یعنی تمام تلاشت رو دارم میکنم تا به بهترین نحو ممکن کارم رو انجام بدم ولی بعدش خودم رو به دست تقدیر یزدان میسپارم و به طبیعت اجازه میدم که کار خودش رو انجام بده و شرایط رو برای رشد من ایجاد کنه.
بهرام
چهارشنبه 30 اردیبهشت 1394 09:40 ب.ظ
این جمله های کتاب رو خیلی دوست داشتم
---
• خلاقیت با چیز خاصی مانند نقاشی ، شعر، رقص و .. پیوند ندارد. هر چیزی میتواند خلاق باشد. تو میتوانی خلاقانه یا غیر خلاقانه نقاشی كنی. یا آواز بخوانی. با یه شیوه ای خلاقانه آشپزی كنی یا زمین را تمیز كنی.
• همه نمی توانند نقاش یا آوازه خان باشند . هر كاری كه انجام می دهی اگر از روی لذت و شادمانی باشد و عاشقانه انجامش دهی و از روی سود جویی نباشد. خلااقانه است. . حتی شاید هیچكس به ارزش كارتو پی نبرد. چه كسی بخاطر شستن كف اتاق تو را تحسین میكند. وقتی كاری میكنی كه راز و نیاز عاشقانه تو با معشوق در آن است . آنگاه خلاق میشوی.
الهه
یکشنبه 27 اردیبهشت 1394 06:32 ب.ظ
منم موافقم دقیقا مثل همونیه که میگن شادیو بادیگران درمیون بزار که دوبرابر میشه
انرژیم همچین حالتی داره
بهرام
پنجشنبه 24 اردیبهشت 1394 12:03 ب.ظ
حالا درباره انرژی که الهام گفت. تجربه من اینه که این انرژی رو هر چه به بقیه میدی و تقسیم میکنی انگار هی بیشتر و بیشتر میشه.
الهه
سه شنبه 22 اردیبهشت 1394 11:54 ب.ظ
ببخشبد استاد
اخه امتحانای مستمره
یه خورده سرم شلوغه
معذرت میخوام
اما ادم نباید خوشو توجیح کنه
واسه همینم میگم تقصیرخودمه
اگه برنامه ریزی کنم میتونم به همه کارام برسم
معذرت میخوام
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30